آخرین تولد دوران سرخوشیم را هم گرفتم . امروز با تاخیر ۲ روزه جشنش همراه شد با جشن دیدن از اتاق دخترکم .
میدانم از بعد آمدن او تنها تولد او برایم مهمترین تاریخ تولد دنیا میشود .
قول میدهم که خودم و همسر مهربانم و تاریخ های ناب و بی تکرار خودمان را هم فراموش نکنم .
امسال روز تولدم فراموش کردم از مادرم برای بخشیدن تمام خوشبختی و این لحظه های زیبای زندگیم تشکر کنم .اما میدانم که او هم احساس سر شار از شادی مرا در چشمانم میبیند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 19:16  توسط مهرسا
|
گاهي گمان نميكني ولي ميشود. گاهي نميشود كه نميشود. گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است. گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود.گاهي گداي گدايي و بخت يار نيست. گاهي تمام شهر گداي تو مي شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 13:42  توسط مهرسا
|
چقدر این روزها سر همسری نق میزنم . همش هی دلداریم میده اما فاییده نداره . خونمون رو دوست ندارم . از آینده توی این خونه وحشت دارم . کارای دختری هنوز تموم نشده و من حس انجام هیچ کاری رو ندارم .
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 17:32  توسط مهرسا
|
تمام روزهای باهم بودنمان را به یاد دارم . بعضی ها کمرنگ تر و بعضی ها پرنگ .همه یشان که با خنده شادی همراه نبود اما بعضی از روزهای تلخمان پایه ی روزهای شیرین شد یک دلیل برای اینکه قدر خیلی از چیزها را بدانیم و قدردان خدا باشیم برای روزهای خوبمان .
امروز هم اگر برگردیم به عید غدیر سال 87 که میخواستم تصمیمم را برای با تو بودن بگیرم باز هم انتخابم همان انتخاب بود . اما شاید بعضی راه ها را درست تر انتخاب میکردم و شاید بعضی جاها بیشتر به تو سخت میگرفتم فقط وفقط هم برای این که همه روزهایمان را امروز به شادی به یاد بیاورم .
دو سال از روزی که باهم وارد این خانه شدیم میگذرد . روزهای را که با سختی های فراوان اما با رضایت خاطر و دل شاد پشت هم گذاشتیم .( من وقتی از روزهای سخت حرف میزنم فقط تو میدانی که چه میگوییم آن هم نه همه ی آن سختی را که من کشیدم ) دلم آرامش بیشتری میخواهد. مخصوصا این روزها که دخترکی در راه است .
امروز برایمان شروع سال جدیدیست تا سال دیگر این موقع اگر همه چیز هم به خوبی پیش برود من و تو مادر و پدری هستم که کلی تجربه ی جدید به کوله بار اندیشه یمان اضافه شده است . میدانی که چقدر از آن روزها میترسم نه از سختیش بلکه از اینکه نتوانم محیط آرامی را برای دخترکمان فراهم کنم
میان بهت شادی امروز و نگرانی فردایمان ...امروز را جشن میگیرم یک جشن دونفر و نصفی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 13:20  توسط مهرسا
|
آدم های دورو برمان متفاوتند با اخلاق ها و رفتارهای مخصوص خودشان .
بعضی هاشان را دوست داریم و بعضی دیگر را به اقتضای موقعیتمان مجبوریم که دوست داشته باشیم .یعنی چون نسبتی با آنها داریم یا هر روز باید آنها را ببینیم برای خودمان بهتر است که دوستشان داشته باشیم .
حالا کار وقتی سخت میشود که تمام سعی ات را میکنی که فلانی را دوست داشته باشی و در موردش حرفهایی خوب بزنی و برای خودت هی انرژی مثبت بفرستی. بعد یهو نمیدانم چرا تمام کارهایش جلوی چشمت تبدیل به یک فیلم بلند میشود و تو هی حرص میخوری و یادت میرود که چقدر سعی کردی و زمان گذاشتی برای اینکه نقطه های مثبت فلانی را هم ببینی.یکباره سر درد ودلت باز میشود شروع میکنی به گفتن تمام آنچه که مثلا فراموش کرده ای و نباید بزبان بیاوری .
بعد که گفتی و گفتی و گفتی پشیمان میشوی و به خودت نهیب میزنی که چرا تمام آنچه را که برای خودت هم گفتنی نبود برای دیگران بازگو کردی. ............. وحالا پشیمانی سودی ندارد وتو دوباره باید شروع کنی آن هم از پله ی اول دوست داشتن .
گاهی اوقات گفتن بعضی از این حرفها آدم را سبک میکند اما این نتیجه ی همیشگی نیست .
من شخصا ترجیح میدهم آنقدر نگویم تا فراموش کنم یا برایم کمرنگ شود اما امان از دهانی که بد موقع باز شود .
.......................................
پ.ن: پشیمانم بعد از گفتگوی تلفنی دو ساعته ام با دوستی صمیمص
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 17:35  توسط مهرسا
|
این روزها غرق در مرور خاطرات دو سال پیش هستم
آن روز گرم تابستان گه گرمایش را دوست داشتم . که برخلاف عادت همیشگیم تنها خودمان برایم مهم بود حتی به آن چند صد نفر مهمانمان هم فکر نمیکردم . به آن روز که لحظه لحظه اش شده است خاطرات ناب زندگیم.
.................................
پ.ن.اول: امروز دومین سالگرد قمری ورودمان به خانه ی صورتی ست .
پ.ن.دوم:چقدر دوست دارم که عکسهای آن روز بود . قول میدم که تنبلی رو کنار بگذارم و برم دنبال عکسها . بیچاره عکاسمان کچل شد از دست ما دوتا .
تا سالگرد شمسی عکس ها در خانه ی صورتی خواهند بود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 20:34  توسط مهرسا
|
آسمان را گفتم
مي تواني آيا بهر يك لحظه ي خيلي كوتاه
روح مادر گردي
صاحب رفعت ديگر گردي
گفت ني ني هرگز
من براي اين كار
كهكشان كم دارم
نوريان كم دارم
مه وخورشيد به پهناي زمان كم دارم
خاك را پرسيدم
مي تواني آيا
دل مادر گردي
آسماني شوي و خرمن اختر گردي
گفت ني ني هرگز
من براي اين كار
بوستان كم دارم
در دلم گنج نهان كم دارم
۹ ماه زمان برای اینکه بتونی قلبت رو این همه بزرگ کنی خیلی کمه
پ.ن : نمیدونم این شعر مال کی هست
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 19:24  توسط مهرسا
|
امشب بعد ۴ ماه که آشپزی تعطیل بود برای همسری شاممممممم پختیم آن هم کوفته (البته از اون مدلهای ساده ش). خدایی خوشمزه شده بود خودم هم دلم برای دست پخت خودم تنگ شده بود همسری هم که داشت خفه میشد از هولش. هی هم میگفت چقدر دلم برای این غذا ها تنگ شده بود .
آشپزی خیلی خوبه من که روحیه میگیرم اما هنوز هم سختمه انگار حسابی تنبل شدم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 23:50  توسط مهرسا
|
تولــــــــــــــد تولـــــــــــــــــــد
هوراااااااااااااا مبارکــــــــــــــه تولد یکسالگی وبلاگم

پارسال تو همین روز بود که همسری بعد 6 ماه بیکاری رفت سر کار
چقدر اون روزا بهمون سخت گذشت . چند بار هم حسابی دعوامون شد . تنها خوبیش این بود که ما نزاشتیم کسی بفهمه که اوضاع داره خراب میشه .همش هم خودمون رو دلداری میدادیم که به زودی همه چیز درست میشه و درست هم شد .
اون روز از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم با اینکه به بودن دائمش توی خونه عادت کرده بودم و از نبودنش دلتنگ میشدم اما احساس آزادی میکردم .آخه بودن مردا توی خونه بیشتر از 3_4 روز که میشه اعصاب زن ها رو خورد میکنه و وقتی که باید برای خودشون بزارن رو ازشون میگیره . از اون روز زندگیمون دوباره جون گرفت .
ماهم دیگه با خیال راحت منتظر اومدن فرشته کوچولویی به زنگیمون موندیم . حالا اون فرشته کوچولو 4 ماهه که دل از بهشت کنده و اومده مهمونه ما شده .
میخوام امروز از همسری تشکر کنم بخاطر همه زحماتی که تو این یه سال برای آرامش من کشیده
حتی برای تمام اون سختی ها و فشار های عصبی که توی اون 6 ماه برای خاطر من تحمل کرد . زندگیمون رو سر پا نگه داشت و نزاشت که حتی لحظه ای استقلالمون رو از دست بدیم .( هر چند که شاید همسری هیچ وقت اینجا رو نبینه و این ها رو نخونه)
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 14:32  توسط مهرسا
|
از وقی که با همسری آشنا شدم نگاهم به زندگی خیلی تغییر کرد. ازش خیلی چیزها یاد گرفتم که نمیدونم چرا تو 24 سالی که قبل از بودن همسری زندگی کردم یاد نگرفتم
شایید دلیلش این بود که من بچه اول خانواده بودم همیشه هرکاری که دوست داشتم انجام دادم شاید هم دلیلش این بوده که زندگیه مشترک روحییه تعاون میخواد و این باعث میشه که دو نفر هر روز بیشتر شبیه به هم بشن .
یه اخلاق خوبی که همسری داره اینه که هرگز دل کسی رو نمیشکنه . بارها خودم شاهد بودم که خیلی ها باعث ناراحتیش شدن اما اون برای اینکه دلشون نشکنه هیچ حرفی نزده. حتی بارها از دله خودش گذشته تا دل من ذره ای ناراحت نشه . منم حالا یاد گرفتم کم کم ازش به هیچ قیمتی حاضر نیستم دل کسی رو بشکنم حتی اگه دل خودم بارها و بارها بشکنه .
این روزا خیلی دیدم که دیگران دهنشون رو باز میکنن یه عالمه حرف میزنن بدونه اینکه حتی یه ذره به کلماتشون فکر کنن
خیلی از اطرافیانم از اینکه من باردار شدم خوشحال نشدن واین رو به هر زبونی که میشد گفتن . اما من لبخند زدم حالا فکر میکم که شاید باید با هر کسی مثل خودش رفتار کرد . یا بعضی ها از کوچیکترین و بی ارزشترین وسایلشون هم برای دل دیگران نمیتونن بگذرن در حالی که تو از همه خوشحالی ها و راحتی هات برای یه لبخند کوچیکشون میگذری.
نمیدونم اینهمه از خود گذشتگی درسته یا نه فقط از ته قلبم آرزو میکنم دختری هم مثل باباش مهربون و با گذشت باشه و برای قلب و روح آدم ها ارزش قائل باشه .
پ.ن اول : نگفته بودم نی نی جون ما یه دخملی گل و خوشگله که اومده تا چراغ خونه ما باشه
پ.ن دوم: دوربینمون رو خیلی دوست داشتم و باهاش کلی خاطره قشنگ ثبت کرده بودم . یادگار سفر ماه عسلمون بود که کلی با سختی اما خوشحال گذشت .گم شد..... حالا باید تا اومدن دختریی یه بهترش روتهیه کنیم
از اولش هم دلم میخواست یه کنون داشته باشم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 1:7  توسط مهرسا
|